تاريخ : دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ | 21:49 | نويسنده : محمد بیاناتی
نگاهت؛

نگاهت چه رنج عظیمی ‌است،
وقتی به یادم می‌آورد
که چه چیزهای فراوانی را
هنوز به تو نگفته‌ام ...


تاريخ : سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴ | 22:33 | نويسنده : محمد بیاناتی
امروز مرا محاکمه کردند،

نام تو کافی بود

تا به تمام جرم های نکرده اعتراف کنم...


تاريخ : شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۴ | 17:52 | نويسنده : محمد بیاناتی
برایت،

دلتنگی عصر پاییز  را میفرستم،

مثلِ کلاغ های دَمِ غروب،

هیچ جا نیستم،

فقط گاهی،

یکی از پرهایم می افتد.


تاريخ : سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳ | 1:42 | نويسنده : محمد بیاناتی
تو ماهی

نه در آسمان

که در دل من

هر شب مهتابی از نور را

در وجودم می پراکنی...


تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۳ | 5:20 | نويسنده : محمد بیاناتی
همه خطوط سقف اتاقم را از بر شده ام

همه روزاهایی که تظاهر به عادی بودن روزهای بی تو میکنم

فقط نمیدانم چرا اینجا،

آسمان بالشم ابریست...


تاريخ : سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۳ | 2:15 | نويسنده : محمد بیاناتی
حتی برای یک معجزه هم به اندکی زمان نیاز است،

.

.

.

.

معجزه جدیدی در راه است...


تاريخ : جمعه یکم فروردین ۱۳۹۳ | 17:53 | نويسنده : محمد بیاناتی
وقتی که تو نباشی،

روزها  و هفته ها، 

فصل ها و  سال ها برایمان فرقی نمی کند،

حتی همیشه در هر  بهار هم،

یک جای ماجرا؛

می لنگد...


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 23:39 | نويسنده : محمد بیاناتی
همه چی روی رواله. صبح لیوان شیرتو با یه نون تست که روش مربای آلبالو مالیدی میخوری. دقیقا سر موقع ماشینو استارت میزنی. به موقع سر کارت حاضر میشی. قرار ملاقاتاتو یکی یکی چک میکنی. به بهترین دوستت زنگ میزنی. آخر وقت قبل از رفتن همه حسن انجام کار بقیه رو چک میکنی و مهر تایید میزنی. آخرین نفر محل کارتو ترک میکنی. یه مهمونی کوچیک میری، شب مطالعه مقررتو انجام میدی، یه ذره با سیستم ور میری و ...

اما دقیقا مشکل از همون جایی شروع میشه که بخوای احساستو به کلمه ترجمه کنی.


تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ | 0:51 | نويسنده : محمد بیاناتی
اینجا تا غروب هوا گرفته ی ابری بود،

اما بعد از آن باران بارید،

آن هم چه بارانی،

نه مانند بهار از ناودان،

که زار زار...


تاريخ : جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ | 23:16 | نويسنده : محمد بیاناتی
بعضی وقتها به این فکر میکنیم که بعضی مسائل جاری و مهم زندگی به وسیله گذشت زمان و اتفاقات و ... حل میشوند. اما گاهی به نقطه ای می رسی که میبینی آن اتفاق مهم تنها به دست تو قادر به انجام است و تو قادر به آن کار نیستی،

و این، نقطه ی آغازٍ درد است...


تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ | 0:12 | نويسنده : محمد بیاناتی
همیشه احساس ها محکوم به نبودن منطق اند و این درد است...


تاريخ : یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ | 17:16 | نويسنده : محمد بیاناتی

روزهایم می گذرند و شک ندارم در آینده به این روزها افتخار نمی کنم،

اگر چه دیدم و ساکت نماندم...


تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ | 0:30 | نويسنده : محمد بیاناتی
در جستجوی آرامش، 

در جستجوی معنا،

همه راهها به اینجا ختم میشود،

در جستجوی دلم...


تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ | 0:24 | نويسنده : محمد بیاناتی
خدایا حالا میفهمم تو چقدر بزرگی. قبلا هم میدونستما ولی نه تا این حد. توی ما آدما رسمه اگه یکیو به مهمونیمون دعوت کنیم و طرف مهمون خوبی نباشه مثلا دیر وقت بیاد قاعده بازیو رعایت نکنه یا اونجوری که ما دلمون میخواد رفتار نکنه یعد از دو سه بار دعوت، دیگه اون آدمو رو به مهمونیمون دعوت نمیکنیم.

تو بزرگی، انقدر که ما از درکش عاجزیم. خب مشخصه ما بزرگی تو رو با ترازو های خودمون میسنجیم.خدایا از تو ممنونم که  امسال هم منو لایق مهمانیت دانستی. واقعا این ماه، ماه خداست...

سلام بر تو ای ماه خدا، و *" سلام بر تو که پیش از آمدن در آرزوی تو بودیم و پیش از رفتن از اندیشه فراقت محزونیم" 

*: صحیفه سجادیه


تاريخ : دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ | 1:42 | نويسنده : محمد بیاناتی
 بیا،

بیا که وقتی تو نیستی، 

روزگار دنیای به ظاهر بزرگمان،

بر پایه روانشناسی کمبود بنا می شود...