X
تبلیغات
♫♫♪♫♪♪ حس تازه ♫♪♫♪♫♪
تاريخ : جمعه یکم فروردین 1393 | 17:53 | نويسنده : محمد بیاناتی
وقتی که تو نباشی،

روزها  و هفته ها، 

فصل ها و  سال ها برایمان فرقی نمی کند،

حتی همیشه در هر  بهار هم،

یک جای ماجرا؛

می لنگد...


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 23:39 | نويسنده : محمد بیاناتی
همه چی روی رواله. صبح لیوان شیرتو با یه نون تست که روش مربای آلبالو مالیدی میخوری. دقیقا سر موقع ماشینو استارت میزنی. به موقع سر کارت حاضر میشی. قرار ملاقاتاتو یکی یکی چک میکنی. به بهترین دوستت زنگ میزنی. آخر وقت قبل از رفتن همه حسن انجام کار بقیه رو چک میکنی و مهر تایید میزنی. آخرین نفر محل کارتو ترک میکنی. یه مهمونی کوچیک میری، شب مطالعه مقررتو انجام میدی، یه ذره با سیستم ور میری و ...

اما دقیقا مشکل از همون جایی شروع میشه که بخوای احساستو به کلمه ترجمه کنی.


تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 0:51 | نويسنده : محمد بیاناتی
اینجا تا غروب هوا گرفته ی ابری بود،

اما بعد از آن باران بارید،

آن هم چه بارانی،

نه مانند بهار از ناودان،

که زار زار...


تاريخ : جمعه بیستم دی 1392 | 23:16 | نويسنده : محمد بیاناتی
بعضی وقتها به این فکر میکنیم که بعضی مسائل جاری و مهم زندگی به وسیله گذشت زمان و اتفاقات و ... حل میشوند. اما گاهی به نقطه ای می رسی که میبینی آن اتفاق مهم تنها به دست تو قادر به انجام است و تو قادر به آن کار نیستی،

و این، نقطه ی آغازٍ درد است...


تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر 1392 | 0:12 | نويسنده : محمد بیاناتی
همیشه احساس ها محکوم به نبودن منطق اند و این درد است...


تاريخ : یکشنبه هفتم مهر 1392 | 17:16 | نويسنده : محمد بیاناتی

روزهایم می گذرند و شک ندارم در آینده به این روزها افتخار نمی کنم،

اگر چه دیدم و ساکت نماندم...


تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 0:30 | نويسنده : محمد بیاناتی
در جستجوی آرامش، 

در جستجوی معنا،

همه راهها به اینجا ختم میشود،

در جستجوی دلم...


تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 0:24 | نويسنده : محمد بیاناتی
خدایا حالا میفهمم تو چقدر بزرگی. قبلا هم میدونستما ولی نه تا این حد. توی ما آدما رسمه اگه یکیو به مهمونیمون دعوت کنیم و طرف مهمون خوبی نباشه مثلا دیر وقت بیاد قاعده بازیو رعایت نکنه یا اونجوری که ما دلمون میخواد رفتار نکنه یعد از دو سه بار دعوت، دیگه اون آدمو رو به مهمونیمون دعوت نمیکنیم.

تو بزرگی، انقدر که ما از درکش عاجزیم. خب مشخصه ما بزرگی تو رو با ترازو های خودمون میسنجیم.خدایا از تو ممنونم که  امسال هم منو لایق مهمانیت دانستی. واقعا این ماه، ماه خداست...

سلام بر تو ای ماه خدا، و *" سلام بر تو که پیش از آمدن در آرزوی تو بودیم و پیش از رفتن از اندیشه فراقت محزونیم" 

*: صحیفه سجادیه


تاريخ : دوشنبه سوم تیر 1392 | 1:42 | نويسنده : محمد بیاناتی
 بیا،

بیا که وقتی تو نیستی، 

روزگار دنیای به ظاهر بزرگمان،

بر پایه روانشناسی کمبود بنا می شود...


تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 | 16:55 | نويسنده : محمد بیاناتی
خدایا 

بگیر دستانم را،

مگذار در این کویر و خشکسالی غرق شوم؛

خودت خوب میدانی که در این وانفسا چقدر به حضور پر رنگت احتیاج دارم،

این ماهی کوچکت دیگر توانی برای دست و پا زدن ندارد...


تاريخ : یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 0:10 | نويسنده : محمد بیاناتی
میان آسمان و زمین، معلق؛

میان ماندن و رفتن، تردید؛

میان نگاه کردن و سربرگرداندن، یک پلک؛

میان سکوت و فریاد، یک بغض؛

ای کاش خدا کمکی میکرد برای انتخاب درست...


تاريخ : سه شنبه هفتم خرداد 1392 | 0:45 | نويسنده : محمد بیاناتی
این روزها، مدام به ساعتم نگاه میکنم،

نگاه به ساعتم،

تمرین روزهاییست، 

که نمی آیی...


تاريخ : دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 | 0:58 | نويسنده : محمد بیاناتی
کاش هوای دلم،

این روزهایم،

افکارم،

باطنم،

و دلمشغولی هایم،

مثل ظاهرم آرام بود...


تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 23:34 | نويسنده : محمد بیاناتی
و من حالا فکر میکنم بعد از حدود هفت سال که از اولین پست این وبلاگ میگذره، الان در آستانه هشت سالگی اش احتیاج به دریافت ها، مطالعه ها و تجربه های جدیدتری دارم تا بتونم خروجی مفیدی ازون بگیرم. در طول مدت این هفت سال، این وبلاگ پا به پای من رشد کرد و متحول شد. امیدوارم بازگشتنم خیلی دور نباشه. امیدوارم هم من و هم این وبلاگ طی این قریب به هفت سال از خامی، به پختگی نسبی رسیده باشیم.

از همه دوستانی که طی این مدت با نظرات اصلاحیشون، مایه ی دلگرمی نوشتنم بودن تشکر میکنم.



تاريخ : شنبه دهم فروردین 1392 | 16:40 | نويسنده : محمد بیاناتی
من، گاهی فکر میکنم، غریبگی ای که نسبت به خودمون میکنیم، به هیچ کس دیگه ای نداریم. این روز ها، این هوا این فصل، جان می دهد برای نفس کشیدن، نو شدن، برای دیدن و شنیدن کوه رفتن و از بالای کوه سنگریزه به طرف رودخانه زلال پرتاب کردن  و به نکته سیالی زندگی رسیدن. و چقدر فرصتمان اندک است برای به این نکته رسیدن.  و چقدر فرصتمان زیاد، برای با خود غریبه بودن...